Warning: readfile() [function.readfile]: php_network_getaddresses: getaddrinfo failed: Name or service not known in /home/blogskin/public_html/dl.php on line 14 Warning: readfile(http://blogskin.ir/code/31-p.txt) [function.readfile]: failed to open stream: Success in /home/blogskin/public_html/dl.php on line 14 من و همسرم

من و همسرم
 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

نمیدونم کی بود,خیلی ساعت قبل,خیییییییلی.    به دنیا اومده بودم ؟ آره اومده بودم.

تصاویرش دارن از یه دالونه باریک و دراز و تاریک, یواشکی و یواش یواش وارد نگام میشند.

مامانم پا برهنه از در خونه پرید بیرون.منم که پیرهن قرمز گل گلیم تنم بود, از دست مهدی فرار کردم و دنبال مامانم که با سرعت مافوق نور در حال دویدن بود دویدم.وسطای کوچه متوجه شدم کفشای قرمزم پام ه, وایسادم که درشون بیارم ,با خودم گفتم حتما یه چیزی هست که مامان پا لخته.!,یه چشمم به مامان بود و یه چشمم به کفشام که همیشه لجباز بودند و منو دق میدادند تااز پام در بیاند.بدون هیچ ترسی نشستم رو زمین و با مکافاتی درشون آوردم و رو زمین خدا ولشون کردم و د برو که رفتیم.2 کوچه پایین تر خونه بابا جون بود ,وقتی رسیدم دیدم مامان تو بغل بابا جون گریه میکنه و بابا جون داد میزنه سعیده یه جفت دمپایی بیار ,به مادرت هم بگو چادرش و سر کنه بیاد خونه ی سعادت.دوباره مسابقه دو شروع شد,اینبار هر از گاهی چشمای مامان یه لطفی به من داشتند.تا رسیدیم در خونه بابا بود و کفشای قرمزمن ومهدی.خیلی وقت بود که نبود ,گفتنه بودند جبهه است ولی آخه دیگه صدای آزیر نمییومد...؟!نتیجه گیری اونروزم این بود که  وقتی بهت گفتند شوهرت  آزاد شده و تو راهه ,باید پا برهنه بری در خونه پدر شوهرتو خبر بدی.

بعدها فهمیدم:یه آدم ممکنه قبل وهم بعد ازیک انقلاب  زندانی باشه.

 بعدها فهمیدم :ممکنه بجنگی برا آزادی ولی بعد ببینی جنگیدی برا قدرتمند شدن بعضی ها.

الان میفهمم :اگه یکی از اعضای خانوادت یهو غیبش زد ,اول برو در پزشکی قانونی.

 

 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

هنوزخیلی شلوغ بودم.انگار نه انگار دانشجو شدم, خااانوم شدم .تمام معلم هام به مادرم میگفتند:این دختر همینکه مطلب درسی رو میگیره دیگه نمیشه آرومش کرد.حتی نمیذاره بقیه ی بچه ها درسو بگیرند.خلاصه با همین روحیه و خصلت وارد دانشگاه شدم.ترم دوم بودم .ساعت 4-3 شنبه ها درس 1 واحدی نهج البلاغه بود با یه استاد ...

2 جلسه به پایان ترم باقی بود ویک ربع به پایان قانونی وقت کلاس.طبق عادت آوای :خسته نباشید.به گوش میرسید .من هم سکوت نکردم و با شوری حسینی بانگ صلوات (که سر این کلاس جزو لاینفک ختم جلسه بود)را راه انداختم و به پایان که رسیدهمه پر شور تر:و عجل فرجهم واهلک اعداءهم اجمعین.ومن در ثانیه های آخر عمر حروف ادا شده سر دادم:یا زهرا.

5 دقیقه بعد جلسه تمام شد و استاد مشغول حضور و غیاب گردید اما خبری از اسم بنده نبود .اسامی که تمام شد با لبخند همیشگی به روی سن رفتم و کنار میز استاد گفتم:استاد !اسم منو جا انداختین .بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:شما حذفی.گفتم چی؟ آخه چرا ؟مثله چوپانی که گوسفندش را به در آغل هدایت میکند با حرکات مکرردست کیش کیش کنان به بیرون هدایت شدم.دوستانم حلقه زدندوهر کسی به گونه ای دلداری یا پیشنهادی میداد .اکثر پسرها ابراز ناراحتی میکردند .چرا که باید درس بخوانند و مریمی نیست که به آنهابا استعداد خارق العاده اش در تقلب رسانی مدد رساند.

تمام آن شب فکر میکردم  بانگ یا زهرا در کلاسی که فقط سخنان همسر زهرا (س) گفته میشود جزو کدامین گناهان کبیره است؟!   خلاصه فردا صبح به سراغ استادی رفتم که به قول معروف هوای منو خیلی داشت(و البته دارد)گفت شاگرد ممتازنگران نباشه,که مشکلی نیست  .

 اما بعد خبر داد که استادت گفته تو 4 جلسه غیبت داشتی و به همین علت حذف شدی .

فکر میکردم اینجا دانشکده حقوق  تهران است و اینجا دیگر ادعا  با سند و مدرک قابل اثبات است  ,مدام میگفتم ولی داره دروغ میگه ,من حتی یک جلسه هم غیبت نداشتم.من یا زهرا گفتم ,همین .اون هم در ادامه صلوات و منضماتش,(استاد میخندیدو میگفت خیلی شیطونی)مگه چه حرف بدی زدم؟مگه...

خلاصه با وساطت دوباره استاد, مجوز حضور در جلسه امتحان صادر شد.برای باقی نگذاشتن هیچ حرف و حدیثی نهج البلاغه که هیچ, صحیفه سجادیه و مفاتیح الجنان و...را قورت داده و به سر جلسه رفتم ,نتایج اعلام شد.نمره 12 .تنها نمره با یکان زیر 6 در طول تحصیلاتم در مقطع لیسانس.

ما ایرانی ها
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

ما ایرانی ها عجیب مردمی هستیم ، کاندیدا های ریاست جمهوری حسابی

گندکاری های یکدیگر را با زیر و بمش بیرون می ریزند و ما عوض اینکه

افسوس بخوریم که چه بلا هایی سر ما آورده می شود ، به به و چه چه می کنیم

که فلانی چه حرف جالبی زد که گفت آن قریب بر سیصد میلیارد دلار پول زبان

بسته کو ؟ حال آنکه انگار کسی یادش نیست یا اصلا به روی مبارک نمی آورد

که چرا هر دلار دولتی ، هفت تومان ، در زمان جنابعالی بوسیله بعضی آقایان در

بازار آزاد یکصد و پنجاه تومان فروخته می شد؛ یا دیگری خبر از رعایت حقوق

شهروندی می کند و طعنه به آن دیگری می زند که دولت شما مفهوم حقوق

شهروندی را به لجن کشیده است و باز مردم ما فراموش کرده اند که در زمان

همین آقا بود که ده هزار نفر با لودر خاک شدند و ....

زمانی که شیر در اروپا یک سنت گران می شود مردم شیر را روی آسفالت می

ریزند  اما ما روبروی در کارخانه برای خرید صف می کشیم . نمی دانم

احساساتی هستیم یا دگراندیش با سبکی منحصر به فرد که نمی ترسیم از گزیده

شدن از یک سوراخ به دفعات . امیدوارم آخر و عاقبتمان به خیر و خوشی ختم

شود با این سبک منحصر به فردمان . زنده باد سرخ و سفید و سبز ....سوال

شما بگویید!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

 

نیم ساعت ،یک ساعت،نه بهتره بگم تمام یک بعدازظهر منتظر تماسی اس ام اسی از طرف همسرتون که از صبح ندیدینش هستید. چون دیگه دلتون خیلی تنگ شده گوشی رو بر میدارین تا خودتون به انتظار پاسخ بدید . 10-20 بار که بوق خورد صدای یه خانمی رو میشنوید که میگه سلام خانم دکتر ، آقای دکتر گفتند خودشون تماس میگیرند ....

 

با خودتون میگین برم یه غذای خوشمزه درست کنم که خستگی کاررو از تن محبوب بدر بیاره . مواد مورد نظربرای اون غذا رو ندارین.از اونجاییکه قصد درست کردن  اون غدا رو کردین باید هرطور شده همون پخته  بشه . به امید تماس آقای دکتر شروع  به پختن میکنین تا بقیه مواد  توسط ایشون خریداری بشند.

 

2 ساعتی میگذره و شما نا امید ازتماس لباس میپوشید و قصد  دیار سوپرمارکت میکنین . درهمین اثنا موبایلتون زنگ  میخوره و میبینین بله .... آقای ستاره(سهیل) هستند.همینکه میای خودتو لوس کنی صدای زمخت تلفنچی درمانگاه رو میشنوی که میگه آقای دکتر گفتند قالب دندونه یک مریض خونه جا مونده اونوسریع با پیک بفرستین . خلاصه با کلی خرید بر میگردین و پیک خبر میکنید و ....

 

 با یک میزچیده شده و یک غذای لذیذ منتظر قدوم مبارک هستید . تلفن خونه به صدا در میاد و رقص چشماتونو رو صحن رنگارنگه ظرفها قطع میکنه . اینبار خودشه و خبر از یک مریض اورژانس و یک ساعتی دیر اومدن میده....

 

ساعت الان دیگه 10:30 شده و شما در رو روی یک آدمه بسیار له شده با میکنین که خودشو به زحمت میندازه رو مبل . حدود یک ساعتی تقریبا به سکوت سپری میشه وشما یه نگاه مظلومانه به غذاهای از دهن افتاده ی نا امید دارین و یه نگاه به دستاتون که روی کمر خسته ی آقای دکتر در حال هنرنمایی هستند.

 

حال شما بگویید همسر دندانپزشک شدن خوب است؟

 

َ

 

www.amongol.persian.ir
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

 

 ؟  mongolاما چرا

در یکی از کامنت ها یکی از دوستان در نهایت ادب فرموده بودند که مونگل هم شد آدرس؟ کلمه مونگل برای من و همسرم یک واژه صرف نیست یا اینکه از سر نداری کلمه و بی کلاسی و در پیت بودن قائل به انتخاب این کلمه نشده ایم ، مونگل برای ما یک مفهوم است و یادگاری خاطره انگیز از دوران نامزدیمان . حتما تا حالا برای شما پیش آمده که دوستی کلامی بر زبان آورده یا عملی انجام داده که شما را وادار به واکنش اعتراضی کرده است و شما نخواسته اید مستقیما به طرف اصطلاحا بتوپید . خب به نظر شما اگر در این میان کلمه ای می بود که ضمن نشان دادن اعتراض و عدم رضایت شما ، نهایت احترام و علاقه و حتی عشقتان را هم می رساند ، معجزه ای اتفاق نمی افتاد ؟ این کلمه "مونگل" هم همان کلمه معجزه گر ماست .من مطمئنم که شما هم در روابطتان با نزدیکان چنین اصطلاحاتی را ابداع کرده اید و راستش را بخواهید خیلی دوست دارم امتیاز انحصاری بودن آن را شکسته شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شما بگویید !
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

 

نیم ساعت یا شاید هم یک ساعت تمام است که درگیر کشیدن دندانی هستید که همیشه به راحتی آب خوردن در عرض حداکثر پنج دقیقه آن را می کشیدید، بیمار زیر دست تان دست و پا می زند و گهگاه با فشارهایی که به فک او وارد میکنید ناله می کند،خون هم که خدا را شکر مثل چشمه زمزم همین طور می جوشد ، عرق از تمام بدنتان سرازیر است و حرکت قطرات آن را بر روی پیشانی و کمرتان حس می کنید . تلفن همراهتان هم که الهی قربانش برم با بسامد بالا زنگ می خورد . خانم منشی هم که دقیقه به دقیقه وارد می شود و آمدن بیماران وقتی دیگر را که حالا تعدادشان به دو و یادم نیست شاید هم سه می رسد نوید می دهد . زنگ تلفن شما را عاصی می کند و مجبور به پاسخگویی می شوید . کدبانوی منزل است و درخواست اقلامی چند جهت ابتیاع دارد و شما با ترشرویی و بداخلاقی جواب می دهید! بانو با بدعنقی هرچه تمام گوشی را می کوبد . در ذهنتان درگیر حوادث آینده در منزل می شوید و به روح خود لعنت می فرستید .

ناله ای دیگر شما را به خود می آورد و تلفن خونی را به گوشه ای پرتاب می کنید دوباره دست به کار می شوید ، شروع نکرده منشی دوباره وارد می شود و حرف نزده سر او داد می کشید ، با چشمان گریان خارج می شود . دوباره الواتور را با فشار وارد فضای بین دندانی می کنید و وای .... دندان از کمر می شکند و خون به سر و صورت و روپوشتان می پاشد. حال بماند آن نگاهِ از هزار فحش بدتر بعضی از بیماران . زیر لب دوباره لعنت می فرستید به هرآنچه دندان و خون و روح و بیمار و دندانپزشک و .......  است.

ذهنتان مملو است از افکاری که قرار است اتفاق بیافتد : غرولند بیماران بیرون از بابت عدم رعایت وقت دهی ، شکایت بیمار زیر دستتان از جهت بدی کارتان و عدم تسویه حساب ، دلجویی از منشی و رفع کدورت و نهایتا درد دست و گردن و کمر.

حال شما بگویید : آیا دندانپزشکی شغل خوبی است؟

آیا باید گریست؟
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

با عرض پوزش از اینکه نوشتار حاضر به دلیل خرابی لپ تاپ و دردسر درست کردن آن به موقع آماده نشد.

چند روزی است که اسرائیل باز هم در نبردی نابرابر به غزه حمله کرده است و ما شاهد انواع و اقسام روش های رسانه ای برای تبلیغ سیاست های نظام می باشیم . بطوریکه کمتر کسی است که اعصابش داغان هجمه اینهمه تصاویر تکراری و خشونت بار و مطالب خسته کننده نباشد . در زیر به مطالبی اشاره می کنم تا جنبه های دیگری از قضیه برای دوستان روشن شود هر چند که می تواند دور از اشتباه نباشد و از دوستان متشکر خواهد بود اگر بنده را از نظرات خود مطلع نمایند:

الف)با مطالعه تاریخ قطعا پی برده اید که اعراب فقط در صدر اسلام به ایران حمله نکردند بلکه پیشتر و به کرات خصوصا در زمان شاپور اول ساسانی این سرزمین را مورد تاخت و تاز خود قرار داده بودند تا به آن حد که حکمت خودمختار حیره در حاشیه جنوبی خلیج فارس برای آن بوجود آمد که سد دفاعی ایران در مقابل اعراب صحرانشین باشد.پس همانطوریکه می بینید اعراب از ابتدای تاریخ مدون سر ناسازگاری و دشمنی با این آب و خاک داشته اند.

ب)مذهب و یا بهتر بگوییم نهضت شیعه یک جریان مخالف داخل نظام سیاسی اعراب صدر اسلام بود و وقتی جان گرفت که ایرانیان برای خارج شدن از سلطه اعراب آن را مستمسکی برای مقاومت قرار دادند.در نظر داشته باشید اسماعیل هنیه نخست وزیر سنی حماس و البته مورد حمایت نظام شیعه ما در سخنرانی اخیر خود گفته بود همانطور که یزید حسین را کشت ما هم اسرائیل را شکست می دهیم . پس چنانچه ملاحظه می شود حتی از لحاظ عقیدتی نیز با ما سر ناسازگاری دارند.

ج)اینکه اسرائیل به زور اسلحه و حیله بر فلسطین چیره شده ، در حال حاضر جنگ نابرابر و ظالمانه ای را علیه مردم غزه به پیش می برد هیچ شکی نیست و هیچ تردیدی وجود ندارد که وجدان بیدار هر انسان آزاده ای نمی تواند تاب تحمل شقاوت های رفته بر مردم غزه راداشته باشدو ساکت بماند؛ اما کاش مقداری حافظه تاریخی خود را تقویت می کردیم ، مگر مردم چچن روسیه مسلمان نبودند ، مگر تحت سیطره روسیه غیر مسلمان نبودند ، مگر آنان زن و فرزند زیرآور مانده نداشتند ، مگر آنها ..... پس چه شد که رسانه های ما به جز اشاره های کوتاه و صرفا خبری ،نه تحلیلی هیچ چیز دیگری برای ارائه نداشتند و حتی دولتمردان ما که ....  چه بگویم.

د)نکته آخر اینکه بنا برآمار دولتی اسرای حاضر در جنگ ایران و عراق نه از یک ملیت (عراقی ) که حدود بیست ملیت مختلف و البته عرب بودند و شاید برایتان جالب باشد بدانید که یکی از این ملیت ها فلسطینبان محترم می باشند.

                                                                     برومند

 

لبخند
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ توسط من و همسرم | پيام هاي شما ()

 

حالا که به لطف ایجاد تغییرات اساسی در زندگی به اتفاق عیال محترم شهر پدری را به مقصد پایتخت ترک کرده ام،به کل از شلوغی مطب و نداری وقت رها شده ام و در زمان های بیکاری زیادی که در مطب جدید دارم –چشمتون روز بد نبینه،مریض در حد دیدن جن و پری- کارهای زیادی را از جمله مطالعه روزنامه های رنگارنگ،تماشای تلویزیون ملازیونی،مرور دروس کلاس زبان و صد البته یادآوری خاطرات رنگارنگ ازمنه ماضی انجام می دهم. دیروز که داشتم ستونی طنز از روزنامه پزشکی "سپید"می خواندم خاطره ای از دوران درمانگاه گردانی در شهرستان به یادم افتاد که تا مدت ها لبخند حاصل از به خاطرآوری آن خستگی را از تنم زایل می کرد:

روزی خانمی به سن تقریبا 50 به همراه همسر محترم به درمانگاه مراجعه کرده بود.فرد مزبور که از عشایر شاهسون بود از لباس های تازه و طلا هایی که به خود آویزان کرده بود به ظاهر بیماری پولدار جلوه می کرد. بنده حقیر هم که به تازگی درس و زندگی فقیرانه دانشجویی را تمام کرده بودم ، خوشحال از آمدن چنین بیمار محتملا ثروتمند، صابونی اساسی قورت داده بودم و درحالی که بیمار شدیدا اصرار به کشیدن دندان ها و گذاشتن دندان طلا داشت، فصلی پدر و مادر دار اندر حسنات و وجنات روشهای نوین دندانپزشکی بسرودم تا آن حد که کف از دهانم تراویدن آغاز بنمود؛ اما دریغ و صد دریغ که نهایتا اصرار بیمار بر زور فک اینجانب چربید و بنده جهت جلوگیری از فرار بیمار – یا بهتر بگویم فرار 5000 تومان کشیدن دندان- مجبور به کشیدن دندان ایشان شدم.اما جای خنده دار مساله این بودکه من که برای آماده کردن سرنگ تزریق بی حسی به یونیت و بیمار پشت کرده بودم وقتی برگشتم تا رو به بیمار و یونیت کنم صحنه عجیبی دیدم، در حالی که یونیت به صورت نیمه خوابیده بود خانم محترم با زحمت فراوان به رو دراز کشیده بود و دامن هفت لای رنگی گل گلی خود را بالا زده بود.       برومند

  

درباره وبلاگ

اهل ایرانیم و آرزویمان ....
bn_254@yahoo.com
آخرين مطالب
شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
ما ایرانی ها
شما بگویید!
www.amongol.persian.ir
شما بگویید !
آیا باید گریست؟
لبخند
همه چیزو هیچ چیز
یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
آرشيو
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
بهمن ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
موضوعات
 
نويسندگان
من و همسرم
دوستان
بی دغدغه با من باش
گم شده در بزرگ راه
شب و من و سازدهنی
خیال حوصله

Blog Skin